خاطرات سلنا جونم

واكسن شش ماهگي

به نام خدا دختركم؛ بـبـخـش مـادرت را كـه وقتـي درد مـيـكـشـي ديـدنـت را تـاب نـمـي آورد! امـروز نـمـي دانـي ولي روزيبه  كـه مـادر شـدي خـواهي فهمـيـد كـه همـان هنـگام كـه تـو رنـج كـشـيـدي و بـا آن چشـمـان زيـبـاي پر از اشـكـت بـه مـن نـگاه مـي كـردي و بـا بـغض نـاله مـيـكـرديـ، قلب مـن از تـحمـل ديـدن رنـجتـ، سيـنـه ام را بـي تـاب كـرده بـود و چقدر بـراي تـو و نـاراحتـي هايـي كـه مـتـحمـّل مـي شـوي گريـستـه امـ. نـمـي دانـي كـه شـب ها و ساعت ها نـگاهت كـرده امـ؛ پلك هاي بـستـه ات را بـارها بـوسيـده ام و بـلور تـنـت را آرام آرام چرب كـرده امـ، در آغوش گرفتـمـت بـه سيـنـه ام آرام فشـردمـت و بـرايـت لالايـي گفتـه ام. مي داني ن...
16 مهر 1397

6 ماهگي ات مبــارك هستي من

دلبندم ! 6 ماهه شدي ، 6 ماهه ! و حالا چاره اي جز باور كردن ندارم...! كه دختــــرك 1 روزِه ي ديروز من ، امــروز 180 روزِه شده. 180 روز ، يعنــــي نيــم سال ! آره ! نيـــم ساله شدي قلب من. تو به سرعت در حال رشد هستي و من شگفت زده ي اين همه زيبايي. مبـــارك باشه نيم ساله شدنت  خوشحالم ! از اينكه دارمــت ، در اغوش مي گيرمــت ، مي بوسمـــت ، مي بويمــت...   مي پرستمت ! پرستــش به معنــاي واقعـي...   اين روزها ؛ كامــــلا ميشيني . من و پدرت رو خيلي خوب ميشناسي . وقتي صدات ميزنم"سـلـنــا"به سمتم بر مي...
11 مهر 1397

عكس هاي شيرين دلبر مامان در پنج ماهگي

تو مثل ِ بهانه اي تو مثل ِ بهاري تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است... تو بهترين حسّي... با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه كه پيش ترها مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد... هنوز نميداني چقدر ميخواهمت هنوز نمفهمي كه اينجا كه من ايستاده ام كجاست ... زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو مطمئنم تو از بهار هم تازه تري تو از هفت سين ِ شب عيد هم زيبا تري تو از خوابهاي قشنگ ِ دم صبح هم شيرين تري جانكم...عزيزكم... زعفراني ترين طعم هاي روزگار به طعم ِ عاشقانه هاي ما عاشقانه های من و ُ تو و ُ بابا نميرسند     &nbs...
20 شهريور 1397

دختر پنج ماهه من

سلام من به غنچه ای که صبحدم ، به خنده باز می شود . . . .         دخترك ناز من به همین سختی و همین خوشمزه گی به امید خدا 5 ماهه شد. یک ماهه دیگه هم گذشت تا باز هم شكرگزار خدايی باشم برای عمری كه به هردومون داد تا این لحظه های قشنگ و بیادموندنی رو اینجا ثبت کنم.خدایا شکرت ... اومدم که بگم خستگی عظیم این راه رو با شوق شمارش روزهای طلایی عمر تو از تن بدر می کنم.             ماهگیت مبارک قندک عسلم     اینروزها خیلی نمکی و بامزه شدی دختر نازنينم شوخ طبعی دلچسبی...
8 شهريور 1397

خاطرات شيرين چهار ماه و نيم دختر نازم

دخترم.... تا 5 ماه پیش نبودی ولی حس بودنت به من شوق زیستن بخشیده به دنیا آمدی و دنیای من شدی  دنیای من تو این پنج ماه کارهایی میکني  که از دیدنشون واقعا لذت می برم.                                                                                 سلنا جون و تابش كه زن عمو جونش واسش از مشهد سوغاتي آورده... قربونت بشم من كه اينقد تابتو دوس داري         &n...
29 مرداد 1397

خاطرات واكسن و غذا خوردن سلناي نازم

دخترم آن روز که نوید امدنت در ذره ذره وجودم تابید آنروز که از خبر چنین حادثه عظيم بند بند وجودم از شادی و شعف از هم گسست آن روز  دانستم که تو تمام زندگی ام هستی ........ دختر نازنيم امروز 17/1/97 بعد هشت روز تاخير برديم واكسن چهار ماهگيتو زديم قبلش بهت استامينافون و نبات دادم كه دردو كمتر حس كني خداروشكر همينجورم شد اصلا گريه نكردي هركاري كردم اونجا نتونستم از واكسن زدنت عكس بندازم حتي نگاهم نكردم ببخش عشق مامان اونقد دوست دارم كه طاقت ديدن اشكاتو ندارم... از امروز شروع كردم بهت فرني هم دادم اولين روز غذا خوردنت بود الهي من فداي تو بشم كه اينقد غذا خوردنو دوس داري     دختر نازنينم دوستت دارم تا بی کران ها ...
22 مرداد 1397

چهار ماهگي سلناي نازم

فرشته کوچولوی روی زمین، سلام! در این صبح زیبا که صورت ماه تو را بوسیدم، از این همه لطافت به وجد آمدم. در حالی که تو را در آغوش داشتم، روبروی آینه ایستادم. به آینه نگاه کردم و زیر لب گفتم: «یعنی من واقعاً مادر شده‌ام؟» با تعجب به خودم نگاه کردم. چهره‌ام خسته‌تر از گذشته به نظر می‌رسید. یک نگاه به تو انداختم. نکند حضور تو باعث شده که پیر شوم؟ اما نه! انگشت‌های ظریف و ناخن‌های صورتی شکننده تو جوانه‌هایی هستند که نشان می‌دهند، روحم بهاری‌تر از گذشته است. چشم‌های تو چراغ‌هایی هستند که امروزم را و آینده‌ام را روشن می‌کنند. پیشانی بلند تو خبر از طال...
12 مرداد 1397