سلناسلنا، تا این لحظه: 1 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات سلنا جونم

فرشته زميني روزت مبارك

                                                                                دختر زیبای من ! تو همان خوده منی ... راه برو ... کودکی کن ... آرزو کن ... رویاهایت را من می‌بافم ... میان گیس‌های خرمایی‌ات ... بدو ... زمین بخور ... بزرگ شو ... من تمام دردهایت را به جان می‌کشم ... دختر زیبای من خوشحال باش ... تو بزرگترین نعمت زندگ...
26 تير 1397

100 روزگي دختر نازم... عشقم... زندگيم

جغجغه گرفتنت تو صد روزگي دنيااااام عزيز دلم صد روزگيت مبارك امروز دقيقا صد روز است كه در دنياي ما هستي صد روز است كه مال مني سلناي من... من اين روزهاي كوچكي و كودكيت را در اين وبلاگ ثبت ميكنم تا وقتي بزرگ شدي و رشد كردي و خودت خواندي اش بداني كه چقدر كوچك بودي و چقدر لحظه به لحظه بزرگ شدنت براي ما شيرين بوده و بداني كه مادر و پدرت چقدر دوستت دارند شايد روزي برسد كه من نباشم تا برايت از زيبايي هاي بودنت و بزرگ شدنت بگويم اين وبلاگ گواه و شاهد خوبيست از عشق من و بابايي به تو نازنينممممم كه عاشقانه دوستت ميداريم سلناي ناز❤️   امروز كاملا غلت زدي...
16 تير 1397

سه ماهگي سلنا جووووونم

امروز هشتم تير جمعست 92 روزته سومين ماهگردته پرنسسم حموم بردمت رامپر سفيد بنفشت رو كه خاله جونت واست خريده بود بهت پوشوندم بابا جون هم زحمت كشيد واست يه كيك خوشگل خريد خيلي ذوق ميكردي نازنيم همه عكسات رو به كمك بابا بهمن انداختيم  بعدش هم كيكت رو برديم خونه مامان صغري كه اونجا هم واست يه جشن بگيريم عمه سميينا و عمو بهرامينا هم اونجا بودن از ديدنت خيلي خوشحال شدن... كلي بازيت دادن و قربون صدقت رفتن بابا بهمن هم تدارك جوجه ديده بود واسه شام حاضر كرد خورديم بعد شام هم كلي باهات عكس انداختيم سلناي قشنگم روز به ياد ماندني بود و كلي خوش گذشت  الان ديگه خيلي بزرگ شدي زندگيم كامل غلت ميخوري رو شكمت ميخوابي سرت رو بالا...
16 تير 1397
1