سلناسلنا، تا این لحظه: 1 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات سلنا جونم

خاطرات شيرين چهار ماه و نيم دختر نازم

دخترم.... تا 5 ماه پیش نبودی ولی حس بودنت به من شوق زیستن بخشیده به دنیا آمدی و دنیای من شدی  دنیای من تو این پنج ماه کارهایی میکني  که از دیدنشون واقعا لذت می برم.                                                                                 سلنا جون و تابش كه زن عمو جونش واسش از مشهد سوغاتي آورده... قربونت بشم من كه اينقد تابتو دوس داري         &n...
29 مرداد 1397

خاطرات واكسن و غذا خوردن سلناي نازم

دخترم آن روز که نوید امدنت در ذره ذره وجودم تابید آنروز که از خبر چنین حادثه عظيم بند بند وجودم از شادی و شعف از هم گسست آن روز  دانستم که تو تمام زندگی ام هستی ........ دختر نازنيم امروز 17/1/97 بعد هشت روز تاخير برديم واكسن چهار ماهگيتو زديم قبلش بهت استامينافون و نبات دادم كه دردو كمتر حس كني خداروشكر همينجورم شد اصلا گريه نكردي هركاري كردم اونجا نتونستم از واكسن زدنت عكس بندازم حتي نگاهم نكردم ببخش عشق مامان اونقد دوست دارم كه طاقت ديدن اشكاتو ندارم... از امروز شروع كردم بهت فرني هم دادم اولين روز غذا خوردنت بود الهي من فداي تو بشم كه اينقد غذا خوردنو دوس داري     دختر نازنينم دوستت دا...
22 مرداد 1397

چهار ماهگي سلناي نازم

فرشته کوچولوی روی زمین، سلام! در این صبح زیبا که صورت ماه تو را بوسیدم، از این همه لطافت به وجد آمدم. در حالی که تو را در آغوش داشتم، روبروی آینه ایستادم. به آینه نگاه کردم و زیر لب گفتم: «یعنی من واقعاً مادر شده‌ام؟» با تعجب به خودم نگاه کردم. چهره‌ام خسته‌تر از گذشته به نظر می‌رسید. یک نگاه به تو انداختم. نکند حضور تو باعث شده که پیر شوم؟ اما نه! انگشت‌های ظریف و ناخن‌های صورتی شکننده تو جوانه‌هایی هستند که نشان می‌دهند، روحم بهاری‌تر از گذشته است. چشم‌های تو چراغ‌هایی هستند که امروزم را و آینده‌ام را روشن می‌کنند...
12 مرداد 1397
1